برای ادامه اشعار به وبلاگ velayatallah.mihanblog.com مراجعه فرمایید
دلم
قرار نميگيرد از فغان بي تو
سپندوار
زكف دادهام عنان بي تو
ز تلخ
كامــي دوران نشد دلـــم فارغ
زجام عشق
لبي تر نكرد جان بي تو
چون آسمان
مه آلودهام زتنـگ دلــي
پر است
سینه ام از اندُه گران بی تو
نسيم صبح
نميآورد ترانـه شـوق
ســر بهار
ندارنـــد بلبــلان بي تــو
لب از
حكايت شبهاي تــــار ميبنــدم
اگر امان
دهدم چشم خونفشان بي تو
چو شمع
کشته ندارم شراره ای به زبان
نميزنــد
سخنــم آتشي به جان بي تو
ز بی دلی
و خموشی چو نقش تصویرم
نميگشايــدم
از بي خودي زبان بي تـو
عقيق سـرد
به زيــر زبان تشنه نهـم
چو يادم
آيد از آن شكرين دهان بي تو
گزارش غم
دل را مگر كنم چو «امين»
جدا ز خلق
به محراب جمکران بی تو
از بیم مرگ نیست كه سر داده ام فغان
دستم نمی رسد كه دل از سینه بركنم
شامم سیه تراست زگیسوی سركشت
بوی توای خلاصه گلزار زندگی
بگرفت آب و رنگ ز فیض حضورتو
با اهل درد شرح غم خود نمی كنم
آن راكه لب به دام هوس گشت آشنا
ز آه سینه سوزان ترانه می سازم
چو نی ز مایه جان این فسانه می سازم
به غمگساری یاران چو شمع می سوزم
برای اشک دمادم بهانه می سازم
پر نسیم به خوناب اشک می شویم
پیامی از دل خونین روانه می سازم
نمی کنم دل از این عرصه شقایق فام
کنار لاله رخان آشیانه می سازم
در آستان به خون خفتگان وادی عشق
برون ز عالم اسباب ، خانه می سازم
چو شمع بر سر هر کشته می گذارم جان
ز یک شراره هزاران زبانه می سازم
زه پاره های دل من شلمچه رنگین است
سخن چو بلبل از آن عاشقانه می سازم
سر و دل و جان را به خاک می فکنم
برای قبر تو چندین نشانه می سازم
تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی
تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی
تو که فارق شده بودی ز همه کون و مکان
دار منصور بریدی همه تن دار شدی
عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر
ای که در قول و عمل شهره بازار شدی
مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی
وه که بر مسجدیان نقطه پرگار شدی
خرقه پیر خراباتی ما سیره توست
امت از گفته در بار تو هشیار شدی
واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی
دم عیسی مسیح از تو دیدار شدی
یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم
ببریدی ز همه خلق و به حق یار شدی
سر خوش ز سبوی غــم پنهانی خویشم